الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

341

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

بودند نيزه در دست اگر مىديدند اشك از چشمى روان است با نيزه بر سر او مىزدند تا به دمشق در آمديم مردى فرياد زد : اينان اسيران آن خاندان ملعونند . سيّد گويد : آيا چنين بلايى براى پدر و مادر و عزيزان تو هرگز اتّفاق افتاد ؟ ! البتّه در انديشهء تو و هيچ مسلمان بلكه كافرى كه رتبت و شأن پادشاهزادگان را بداند تصوّر آن آسان نيست . ( 1 ) مؤلف گويد : چون اواخر روز عاشورا شد برخيز و بايست و بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مولانا امير المؤمنين عليه السّلام و مولانا حسن بن على و سيدتنا فاطمهء زهرا و عترت طاهرين ايشان سلام كن و با دل شكسته و چشم گريان و زبانى خاضع آنان را تسليت ده به اين مصيبت و از خداى تعالى عذر خواه از تقصير در واجب براى آنكه مشكل است كسى به لوازم اين مصيبت هائل چنان كه در خور آن است قيام كند . و در معراج المحبّة در قضاياى شب يازدهم گويد : چو از ميدان گردون چتر خورشيد * نگون چون رايت عباس گرديد به چتر نيلى اين زال مجدّر * كشيد از بهر ستر آل حيدر بتول دوّمين امّ المصائب * چو خود را ديد بىسالار و صاحب به اطفال برادر مادرى كرد * بنات النّعش را جمع‌آورى كرد شفابخش مريضان شاه بيمار * غم قتل پدر بودش پرستار شدندى داغدار آن پيمبر * درون خيمهء سوزيده ز اخگر بپاشد از جفا و جور امّت * قيامت بر شفيعان قيامت غنوده شير حق در بيشهء خاك * دل علم لدنّى گشته صد چاك شبى بگذشت بر آل پيمبر * كه زهرا بود در جنّت مكدّر شبى بگذشت بر ختم رسولان * كه از تصوير آن عقل است حيران ز جمّال و حكايتهاى جمّال * زبان صد چو من ببريده و لال ز انگشت و ز انگشتر كه بودش * بود دور از ادب گفت‌وشنودش